نیک نام

در این وبلاگ قصد دارم به مطالب مختلفی بپردازم امید وارم لذت ببرید

امانیسم و کابالا
نویسنده : س . جمال عباسی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

    

ابرواومانیسم و کابالا:



در واقع میشه گفت اومانیسم یک شاخه از کابالا است با اندکی فرق. ویژگی مشترک این دو قبول نداشتن خداوند به عنوان آفریدگار جهان است.یعنی جهان تماما از ماده تشکیل شده باشه و کاملا هم به طور اتفاقی این اتفاق افتاده باشه.

در واقع اومانیسم، وسیلهای برای چیرگی بر نیروهای پنهانی طبیعت و رسیدن به اهداف خودشان است. در واقع اومانیسم هدفی بود برای تغییر روشها و فرهنگهای الهی.....


 

تعجباومانیسم و کابالا:



در واقع میشه گفت اومانیسم یک شاخه از کابالا است با اندکی فرق. ویژگی مشترک این دو قبول نداشتن خداوند به عنوان آفریدگار جهان است.یعنی جهان تماما از ماده تشکیل شده باشه و کاملا هم به طور اتفاقی این اتفاق افتاده باشه.

در واقع اومانیسم، وسیلهای برای چیرگی بر نیروهای پنهانی طبیعت و رسیدن به اهداف خودشان است. در واقع اومانیسم هدفی بود برای تغییر روشها و فرهنگهای الهی.

طبق شواهد موجود باید پیوندی میان فراماسونری و اومانیسم باشد. زیرا در نوشتههای دو طرف صحبت از معمار بزرگ کائنات آمده که از عقاید هر دو است. منظور آنها از این واژه طبیعت است.به عبارت دیگر آنها طبیعت را میپرستند.

هیچ کس پیشبینی نمیکرد که در دههی 1300 میان فراماسونها و اومانیسمها اتحادی بسته شود. با توجه به اوضاع پنهان کاری ضروری بود. این 2 گروه علاوه بر این هم اشتراکات بیشتری با هم دارند.

بدین ترتیب یک سازمان ماسونی-اومانیستی متولد شد که در کل خدا را انکار میکردند و جای آن انسانها را به پرستش طبیعت فرا میخواندند. تعریف آنان از خدا نتفاوت است. در کتاب یکی از ماسونهای ارشد ترکی به نام سلامی ایشینداغ که برای آموزش ماسونهای پایینتر نوشته شده، آمده که تعریف ما از خدا فرق دارد نا به عنوان خدا کائنات و کلیت درون آن را قبول داریم که به آن شخصیت داده نمیشود و با انسان فرق دارد. هم چنین در ادامه آورده است که تنها طبیعت است که عامل اصلی تفکرات و فعالیتهای ماست. او آورده است اصوب و عقلید ماسونی بر پایهی نظریههای علمی و طبیعی است در حالی که بر عکس این را ثابت کردیم. هم چنین در جای دیگر آوردهاند که جهان ما جاودان است و ادامه دارد و هر بار خودش خودش را کامل میکند درست مثل نظریهی آشوب.

هدف آنان درست کردن جامعهای سکولار و اومانیستی است. سکولار یعنی جامعهای که در آن خدا هیچ معنایی نداشته باشد و حتی به آن فکر هم نشود این جامعه سراسر لذایذ دنیوی است عاری از هرگونه مذهب.

یکی از اومانیستها در سال 1489 در جواب بیانیهی یک پاپ آورده است که در دنیا هیچ چیزی بالاتر از شکوه انسان وجود ندارد. کلیسا این عقیده را پرستش انسان نامید. حق هم با کلیسا بود.

در یک کتابچه ماسونی آمده است که پرستش خدا از روی جهل تمدنهای پیشین است که قبلا این موضوع را بررسی کردیم. در ادامه آمده است که فراماسونری تنها انسان را می­پرستد.

امروزه در بسیاری کشورها ماسون سعی دارند تا خود را در دستگاهای دولتی وارد کنند. آنها در بیانیههای خود گروه را گروهی برای مصلحت مردم معرفی میکنند. حتی سازمان­های خیریهای تحت حمایت ماسونها وجود دارند. ما با مصلحت جامعه مشکلی نداریم و حتی از آن طرفداری می­کنیم اما در پس این مصلحت ظاهری حیلهای وجود دارد. هدف آنها اخلاق بدون مذهب است. و معتقدند بدون مذهب می­توان اخلاق بهتری داشت. که کاملا بر عکس است. زیرا ادیان الهی برای هدایت آمدهاند و حاوی سخنان خدا در جهت تریبت انسان است.

آنها میگویند که مردم عقاید مذهبی را فقط با استفاده از چیزی که نمیتوانند آن را درک کنند و لاهوتی است مانند خدا و بهشت و جهنم قبول میکنند در حالی که عقاید ما قابل درک است. و به گفتهی آنها چیزای قابل درک چیزایی مانند دموکراسی، برادری، آزادی، برابری و صلح است چیزی که داریم نمونهی آن را در فلسطین، عراق، افغانستان، لیبی، بحرین، تونس، پاکستان و... میبینیم. به نظر آنها همه چیز باید به خاطر بشریت صورت بگیرد و نه خداوند یعنی نیت الهی نباید باشد. آنها میگویند که عقاید بر پایهی عشق به انسان ساخته شده. میگویند که اگر شخصی خوب بودن بدون چشمداشت، عشق به وطن و خانواده داشته باشد و هم چنین نوع دوست نیز باشد به حد کمال رسیده است. در حالی که بدون تعالیم دینی نمیتوان خوب بود و حس فداکارانه نسبت به افراد نختلف داشته باشیم. اتفاقا اگر ما در برابر هیچ چیز مسئول نباشیم دیگه چرا باید خوب باشیم؟ چرا باید خانواده و وطن را دوست داشته باشیم در حال که آخرش هیچ چیز نمیشود. چرا کار بد نکنیم؟ آنها دارند از تعالیم ما برای گمراه کردن استفاده میکنند. دین است که باعث می­شود انسان به کمال برسد و اگر انسان هیچ انگیزهای برای خوب بودن نداشته باشد، دیگر خوب نمیماند و این که تو بدون انگیزه خوب باشی یعنی برای هیچ کس پس امکان پذیر نمیباشد. زیرا انسان همیشه فکر میکند تنها یک بار زنده است. در بیانات آنها آمده است که ما در مقابل هیچ چیز مسئول نیستیم ولی اگر نیت ما برای بشریت باشد پس اگر کار خوب بکنیم در مقابل بشریت مسئولیم و این تناقض در سخن نشانهی عوام فریبی آنهاست.

حتی تاریخ ثابت کرده است که اگر انقلابی جهت الهی نداشته باشد نتایج آن به سوی بدبختی است و ثمری ندارد و نتیجه نمیدهد. نمونهی آن انقلاب فرانسه. زمانی که ماسون­ها به خیابانها آمدند و شعار آزادی، برابری و برادری را سر دادند، دهها هزار نفر بیگناه سرشان زیر گیوتین رفت.. حتی رهبران انقلاب نیز کشته شدند. این به خاطر این بود که انقلاب در جهت تعالیم الهی نبود.

نظامهای سوسیالیستی طالب جامعهای عادل و برابر بودند از نظر خودشان برای تحقق این خواسته دستور دادند که دین از بین برود که بر اثر همین این نوع حکومتها باعث قتل تقریبا 120 میلیون شدند و پیامدهای بدی برای تمام جهانیان داشت. عدالت و برابری هیچگاه در هیچ کشور کمونیستیای ایجاد نشد. حتی رهبران کومونیست خود طبقهای ممتاز تشکیل داده بودند.

در رسوایی که در لژ فراماسونری ایتالیا به وجود آمد مشخص شد که مدیران لژ در حال انجام کارهای مافیایی و قاچاق هستند. در ادامه رسواییها مشخص شد که در لژ فراماسونری فرانسه، ماسونها در پی منافع نامشروع هستند.

از این همه وقایع تاریخی میتوان نتیجه گرفت که اخلاق تنها در جامعهای محقق میشود که آن جامعه تحت تعالیم الهی قرار گیرد.

همچنان که در قرآن آمده است که مومنان در زمین با غرور و تکبر راه نمیروند و شب را در حال سجده به سر میبرند و میگویند که خدایا ما را از عذاب در امان بدار.

در قرآن آمده است که مومنان نسبت به آیات الهی بیتفاوت نیستند و در این صورت است که قلب انسان در برابر گناهان و هوسهای دنیوی مقاوم است. پس نتیجه میگیریم که اخلاق تنها در جامعهی الهی صورت میگیرد.